بازار شپش فروشها

از: يک زن و شوهر  يکشنبه 3/7/1384  ساعت 1:3 عصر  

+ جلسه خواستگاري

سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سکوت!


مادر داماد: ببخشين، کبريت دارين؟


خانواده عروس: کبريت؟! کبريت براي چي؟!


مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بکشه...


خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!


مادر داماد: سيگاري که نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار مي‌چسبه...


خانواده عروس: پس الکلي هم هست...؟!


مادر داماد: الکلي که نه... والا قمار بازي کرد، باخت! ما هم مشروب داديم بهش که يادش بره...


خانواده عروس: پس قمارم بازي مي‌کنه...؟!


مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...


خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!


مادر داماد: زندان که نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه کمي بازداشتش کردن...


خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!


مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...


خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!


..... نتيجه اخلاقي: هميشه موقع خواستگاري رفتن کبريت همراهتون داشته باشين! 


نظرات شما ()

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[22/10/1386- 1:18 ع] برف و شيره
[16/4/1386- 8:32 ع] کارت ايرانسل بي‌مصرف است
[15/1/1386- 12:23 ص] انگيزه هاي غلط براي بچه دار شدن
[13/1/1386- 7:42 ع] نکاتي جالب در مورد امضا
[3/10/1385- 8:0 ص] تخم مرغ و آقاي رئيس جمهور
[آرشيو شده ها]

فهرست


16525 :کل بازديد
15 :بازديد امروز
17 :بازديد ديروز

حضور و غياب


يــــاهـو

درباره خودم


بازار شپش فروشها
يک زن و شوهر[52]
ما يک زن و شوهريم که طبق تحقيق از يک سالگي دنبال هم ميگشتيم تا بالاخره همديگه رو پيدا کرديم. جالب اينجاست که هر دومون متخصص بورس شپش هستيم.

لوگوي خودم


بازار شپش فروشها

لوگوي دوستان













لينک دوستان


انجمن تفکر مباني
رايحه کودکي
غريب آشنا

آواي آشنا


اشتراک


نام:

ايميل:

 

آرشيو


گذشته [28]
علمی [7]
طنز
جالب [11]

طراح قالب